یک فنجان قهوه تلخ در شب ولنتاین
آن شب سرشان شلوغ تر از همیشه بود. آنقدر مشتری توی کافیشاپ نشسته بودند که پسر گارسون نمیدانست اول به کدام یکی رسیدگی کند. حتی بیرون در هم عدهای قدم میزدند و منتظر بودند تا میزی خالی شود و بپرند داخل...
گارسون دوتا چای و کیک ساده را آورد برای میز شماره ۱. فرهاد چای و کیک اولی را که از توی سینی گارسون برداشته بود، سُر داد جلوی شیرین. شیرین پرسید: «خب؛ نگفتی کادو واسم چی گرفتی؟»
فرهاد بیمعطلی و با لبخند جواب داد: «قلبم رو!»
شیرین آشکارا اخمانش را در هم کشید و با تندی گفت: «خسرو واسم یه گردنبند مروارید از آفریقای جنوبی آورده. اونوقت تو هیچی کادو نگرفتی؟!»
گارسون از میزشان دور شد و ادامه صحبتهایشان را نشنید اما دو، سه دقیقه بعد دید که شیرین کیفش را برداشت و با عصبانیت بلند شد و رفت.
حالا نوبت سفارش میز بعدی بود. یک پیتزای مخلوط، چیپس و پنیر، یک سالاد فصل، دوتا معجون، یک دلستر لیمویی، کیک شکلاتی و یک فنجان قهوه ترک. دوتا سینی را که کنار میز آورد، رستم فنجان قهوه را جلوی تهمینه گذاشت و بقیه سفارشها را جلوی خودش چید و ادامه داد: «امشب نیاوردمت اینجا که ازین حرفهای جوونپسندِ صدتا یه غاز بزنم. میخوام تکلیف بچه رو روشن کنیم!»
تهمینه خودش را کمی عقب کشید و با گره روسری ترمهاش ور رفت و گفت: «دوباره این برنامه رو شروع نکن! سهراب پیش من راحته...»
رستم که یک مشت چیپس و پنیر گذاشته بود توی دهانش، با صدایی نامشخص پرید وسط حرف او: «من که نخواستم سهرابو ازت بگیرم... من فقط می گم پاشین بیاین تهران لااقل بیشتر ببینیم همدیگرو...» تهمینه هر دو دستش را دور فنجان کوچک قهوه حلقه کرد و گفت: «من دارم دوباره ازدواج میکنم...» دهان رستم بیحرکت ماند و چشمانش خیره ماندند به تهمینه.
پسر گارسون فرصت اینکه دلش به حال رستم بسوزد، نداشت. پس به ناچار به سراغ میز گوشه کافیشاپ رفت که دختری تنها نشسته بود. پرسید: «چی میل دارین؟» لیلی جواب داد: «قهوه تلخ. بی شکر و شیر...»
بدون بازتاب
http://www.dastandaz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/15لینک بازتاب:

ارسال نظر