مصاحبه با سِنت ولنتاین
چهاردهم فوريه در بين اروپاييان به روز عشق يا ولنتاين معروف است و دليل نام گذاري آن هم وجود فردي به نام سنت ولنتاين است كه در زمان مخالفت پادشاه روم با ازدواج جوانان ، امكان آشنايي و ازدواج آن ها را فراهم مي كرده است. در ادامه مي توانيد گفت و گوي گروه مصاحبه اين سايت با آقاي ولنتاين را بخوانيد. البته چون ايشان سال هاست به رحمت ازلي رفته اند مجبور شديم به وسيله متدهاي جديد احضار روح ، با ايشان صحبت كنيم ولي در كل به شما اطمينان مي دهيم كه هيچ دخل و تصرفي در صحبت ها صورت نگرفته است و در واقع اصل با روح برابر است!
- آقاي ولنتاين لطفا خودتان را معرفي كنيد؟
بچه ها عشقي صدايم مي كنند. شما هر چه دوست داشتي صدا كن.
- اين درست است كه شما كشته راه عشق هستيد؟
ما كشته مرده همه بچه هاي باحال مثل شما هستيم. عشق مثل يك تصادف سنگين مي ماند. كلا كشته مرده زياد دارد. ما هم يكيش.
- چي شد كه تو اين راه آمديد؟
من كلا از بچگي تو كار عشق و عاشقي بودم. يادم مي آيد هر كدام از بچه هاي محل كه من را مي ديد مي گفت : هي سنت تو چه قدر بچه با عشقي هستي. هشت سالم كه بود برادر بزرگترم عاشق دختر همسايه كناري مان شد. اما چون آن موقع هنوز پيامك و چت اختراع نشده بود. براي هم نامه مي نوشتند. بعد برادرم نامه را مي چسباند به ظرف شير و مي گفت : امروز رفتم مغازه كلسوروس و شير يارانه ايي خريدم. اين يكي را هم براي خانم سيروكلوس خريدم بيچاره پيرزن نمي تواند تا سوپر برود. يك دختر هم دارد كه خيلي جوان است و خوب نيست كه براي خريد بيرون برود. و من هم ظرف شير را مي گرفتم و در ازاي يك بسته آدامس خروس آن را به دختر خانم سيروكلوس مي رساندم و ظرف خالي اش را هم بر مي گرداندم.كار خوبي بود. به خصوص براي من كه دوران كودكي را سپري مي كردم و برايم جالب بود كه اهالي محل چه قدر به فكر هم هستند!
_ اين درست است كه شما دختران و پسراني كه همديگر را دوست داشتند به هم مي رسانديد؟
بله درست است. تقريبا بيست سالم بود.كه گواهينامه پايه دو گرفتم و با كمك همان برادر فوق الذكرم يك عدد پيكان جوانان دست و پا كردم و تو آژانس محل مشغول به كار شدم. آن هايي كه همديگر را دوست داشتند با آژانس تماس مي گرفتند و من هم آن ها را به هم يا به همان محل قرار مي رساندم.
- چي شد كه زندان افتاديد؟
يك بار كه يك پسر جوان را سوار كرده بودم كه براي ديدن نامزدش به كافي شاپ برسانم. در راه يك خانم متشخصي را ديديم. پسر كلا بي خيال نامزد و قرارش شد و از من خواست كه از آن خانم باشخصيت بپرسم كه پا مي دهد يا نه؟ من فكر كردم كه در خانه مريض دارند و پا را براي فرد معلولي مي خواهد. رفتم جلو و سوال كردم. آن خانم هم بر خلاف شخصيت ظاهري اش با مشت زير چشم من كوبيد. اين اولين باري بود كه در راه عشق كتك مي خوردم. از بخت بد پليس هم آن جا بود و ما را دستگير كرد.
- گفته مي شود كه شما در زندان عاشق دختر زندان بان مي شويد و نامه هايي بين شما و آن دختر رد و بدل مي شود كه عاقبت منجر به مرگ شما مي شود؟
نخير اين آقاي زندان بان بود كه هميشه دختر ترشيده اش را با خودش به آنجا مي آورد و اصرار داشت كه ما درمورد آينده با هم صحبت كنيم. حتي من چند بار به او گفتم كه شغل درست و حسابي ندارم و نمي توانم عروسي مفصلي هم بگيرم ولي آقاي زندان بان مي گفت كه كار از اين حرف ها گذشته است. به هر حال من مرگ را به ازدواج با آن دختر ترجيح دادم و الآن هم پشيمان نيستم.
- آينده عشق را چگونه مي بينيد؟
برايتان تداعي معني نكند اما به طور كلي آينده توي عشق و عاشقي است. من عميقا توصيه مي كنم كه جوانان در اين حيطه فعاليت كنند. اگر فيلم مي سازند اسمش را يك چيزي از مشتقات عشق بگذارند. اگر كتاب مي نويسند همين طور. اگر سايت طنز باز مي كنند اولين مطالبي كه كار مي كنند در مورد همين موضوع عاشقي باشد كه موفقيتش ردخور ندارد.
بدون بازتاب
http://www.dastandaz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/8لینک بازتاب:

ارسال نظر