درباره اين نويسنده

  • user-pic

    محمد علي رمضانپور

دفعات مشاهده اين مطلب

873مشاهده

مطالب اتفاقي

مطالب پرطرفدار

لوگوي دوستان

لينك هاي مفيد

عید دیدنی

- 1 نظر | بدون بازتاب

هرچه زنگ زدیم فایده‌ای نداشت، خواستم با سنگ به شیشه‌شان بزنم که خورد به شیشه طبقه پایین. یک مرد چاق پشمالو با رکابی سفید، پنجره را باز کرد و یک توپ پلاستیکی را جلوی چشم ما با چاقو جر داد و پرت کرد وسط کوچه، حرکتش بنظرم نمادین آمد، رفتم بالای سر توپ، پاره‌گی‌اش را که نگاه کردم دیگر سنگ نزدم.

 معلوم بود امسال هم عمو جان نمی‌خواهند با زبان خوش در را باز کنند، چراغهایشان خاموش بود اما اصغر می‌گفت خانه‌اند، از صبح زود فرستاده بودیمش جلوی خانه‌شان کشیک بدهد. چهار سال بیشتر نداشت و کسی را مشکوک نمی‌کرد. بعد از اینکه از پشت پرده کله‌ی یکیشان را دیده بود آمد و خبرمان کرد تا بیاییم عید دیدنی.

بالاخره مجبور شدیم اصغر را از بالای در پرت کنیم داخل حیاط. مادر چندان با این کار موافق نبود اما بابا گفت حتی اگر تلفات هم بدهیم بالاخره وارد می‌شویم. اصغر بعد از کلی آه و ناله سرانجام در حیاط را از داخل برایمان باز کرد. از پله‌ها با کمترین صدای ممکن بالا رفتیم تا رسیدیم جلوی درب خانه‌شان، در بسته بود و به حفاظ فلزی جلویی درب هم یک قفل بزرگ زده بودند. برخلاف پارسال که یادشان رفته بود جاکفشی را ببرند داخل، اینبار هیچ چیزی را بیرون نگذاشته بودند و دیگر دستمان به هیچ چیز بند نبود.

مامان گفت: شاید واقعا نیستند، تا حالا سابقه نداشته اینقدر ساکت باشند، به حرف این بچه‌ی تازه ممیز که اعتباری نیست، بیخود عقلمان را داده‌ایم دست اینها...

اما بابا گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود، روزنامه‌ای را که کف راهرو افتاده بود برداشت و گذاشت زیر بغلش بعد با یک دست لپ‌های من را فشار داد تا دهانم باز بماند و آن یکی دستش را هم کرد داخل دهان من و آنقدر انگشتش را چرخاند تا بالاخره توانست آدامس را در دهانم پیدا کند. طوری در جای خالی دندان عقل جاسازیش کرده بودم که فکر نمی‌کردم به این راحتی‌ها بتواند پیدایش کند. گذاشته بودم برای بعد از ناهار خیس بخورد اما بابا چسباندش روی جای چشمی درب خانه‌ی عموجان، دیگر نمی توانستند ببینند داریم چکار می‌کنیم. فندک را از جیبش در آورد و روزنامه را آتش زد، بعد روزنامه را از لای میله‌های حصار فلزی برد داخل و طوری کنار درز در گرفت که دودش برود داخل خانه، از روزنامه تنها چند برگ آگهی باقیمانده بود و اگر باز هم در را باز نمی‌کردند شکستمان حتمی بود. درست در همین زمان بود که من بقول بابا بهترین جمله‌ی تمام عمرم را با صدای بلند گفتم: بیا بابا این هم هیزم که گفته بودی، حالا خانه‌شان ذغال می‌شود!

هنوز دهانم را نبسته بودم که صدای چرخیدن کلید را در داخل قفل شنیدم، عموجان سراسیمه پیدایش شد، یک پیژامه‌ی آبی پوشیده بود و آن را تا زیر سینه‌هایش کشیده بود بالا، یک پیراهن سبز با گل‌های درشت زرد و قرمز پوشیده بود که دکمه‌هایش باز بود و زیرش هم یک عرقگیر چرک‌مور پوشیده بود که دور حلقه‌ی جا گردنیش در چند جای مختلف با دندان شخص مجهولی سوراخ شده بود. عرقگیر خیلی زود وارد پیژامه شده بود و مشخص نبود انتهایش تا کجا ادامه پیدا می‌کرد.

بعد از اینکه متوجه شد که همه‌اش صحنه سازی بوده، شروع کرد به روبوسی و خوش‌آمد گویی، مثل همیشه طوری این کار را انجام می‌داد که انگار تا این لحظه از وجود ما در پشت درب بی‌اطلاع بوده و تازه همین حالا متوجه ما شده است. بعد از اینکه حسابی من و بابا را تف‌مال کرد، رفت سراغ اصغر و بدون مقدمه یک گاز محکم از لپش گرفت که اشک اصغر را درآورد بعد هم زیر گوشش آرام چیزی گفت که ما متوجه نشدیم اما بعد به ادعای اصغر مضمون جمله‌ این بود که: حالا تو هم برای ما آدم شدی ریقو؟

البته اصغر هم از فرصت استفاده کرده بود و با استفاده از غافلگیری عموجان انگشت سبابه‌اش را که پترس‌وار از صبح تا شب در سوراخ دماغش نگهداری می‌کرد برای لحظاتی بیرون آورده و به پیراهن عمو جان می کشد و دوباره خیلی زود انگشت را به جا انگشتی برمی گرداند.

به محض اینکه داخل شدیم، اصغر رفت و همه‌ی پارچه سفیدهایی که روی مبل‌ها انداخته بودند برداشت و شروع کرد روی یک کاناپه بالا پایین پریدن، عمو که میخواست ما را به سمت پشتی‌ها ببرد تا روی فرش بنشینیم و مبل‌ها را خراب نکنیم مجبور شد برود سراغ اصغر تا از آن بالا بیاوردش پایین، ما هم از همین فرصت اسفاده کردیم و رفتیم روی مبل‌ها که معلوم بود تازه خریده‌اند نشستیم. بعد درب اتاق خواب باز شد و زن عمو با دختر صد کیلویی‌اش آمدند بیرون و شروع کردند به روبوسی کردن و خوش‌آمد گفتن. البته به من و بابا یک خوش آمد خشک و خالی گفتند و فقط با مامان روبوسی کردند. مانتوی بنفش گشادی که اعظم پوشیده بود با آن اپل‌های بزرگ، جثه‌ی او را هول انگیزتر از همیشه کرده بود، یک روسری ببری هم سرش کرده بود که با سنجاق قفلی بزرگی جلویش را بسته بود.

اعظم نگاهی به من انداخت و با همان صدای کلفتش گفت: چطوری کوچولو... بعد هم دهانش را باز کرد و صدای عجیبی به علامت خنده از خودش خارج کرد. هر وقت می‌خندید سبیل‌های روی لبش کش می‌آمدند. مادرش همیشه می‌گفت: بچه‌ام خوراکش پوست مرغ است برای همین اینقدر موهایش پر پشته!... ولی معلوم بود که بخاطر داروهای بدنسازی است که صورتش اینطور شده.

مبل‌ها را طوری ساخته بودند که در هیچ‌ حالتی نمی‌شد در آنها احساس راحتی کرد. برای همین خیلی طول کشید تا بالاخره توانستیم جاگیر شویم. در این فاصله عمو جان و زن عمو رفته بودند داخل اتاق تا نقشه بکشند. اصغر نشسته بود جلوی تنگ و داشت سبزه را می کند تا به ماهی غذا بدهد، اعظم هم داشت مسابقه قویترین مردان را تماشا می‌کرد و به اپل مانتویش دست می کشید تا مرتب بایستد. سفره‌ی هفت سین را جلوی شومینه انداخته بودند. صدای قفل کردن در اتاق خواب را که شنیدیم تازه فهمیدیم نقشه‌ امسال پیچیده تر از سال‌های قبل است. نه خبری از داروی خواب‌آور بود و نه کسی می‌خواست غذاها را بگذارد داخل کوچه تا ما مجبور شویم از خانه برویم بیرون.

اصغر اول از همه رفت سر یخچالشان اما دست از پا درازتر برگشت. یخچال هیچ فرقی با جا لباسی یا جا کفشی نداشت. حتی آب هم داخلش نگذاشته بودند. روی گاز هم چیزی نبود. می‌دانستیم برای جستجو وقت زیادی نداریم، مسابقه قویترین مردان وارد مرحله‌ی نهایی شده بود و اعظم فقط در همین چند دقیقه از دنیای اطرافش جدا می شد و هوش و حواسش را از دست می داد.

روی زمین را خوب گشتم تا ببینم اصلا چیزی برای عید خریده اند یا نه، خانه را تازه جارو کرده بودند اما بالاخره توانستم یک پوست تخمه را پیدا کنم. هنوز خیس بود و این یعنی امید!

اصغر دستش را کرده بود داخل تنگ و همه‌ی سعیش را می‌کرد تا ماهی را بگیرد، مامان و بابا داخل کابینت‌ها را برای پیدا کردن آجیل‌ها زیر و رو کردند اما هیچ چیزی برای خوردن نبود. آخرین آیتم مرحله نهایی شروع شده بود و ما دیگر خسته شده بودیم، نشسته بودیم کنار شومینه و هر کسی یک سین دستش گرفته بود. مامان با انگشت سمنو را تمام کرد. من سیب را خوردم، بابا سیر و اصغر که سکه‌ها را گذاشته بود داخل جیبش، دم ماهی را گرفته بود و تکان می‌داد و دائم میگفت:شیرینی...شیرینی...

وقتی هم که دید هیچ‌کس محلش نمی‌گذارد آنقدر سر جانور را به زمین کوبید تا جان حیوان در رفت و خلاص شد. خانه کاملا پاکسازی شده بود و معلوم بود هرچه هست داخل همان اتاقی است که درش را قفل کرده‌اند. بابا داشت آب تنگ را با سرکه می خورد و آخرین نفر در مرحله نهایی آخرین آیتم را اجرا می‌کرد که اصغر رفت جلوی تلویزیون و بزرگترین اشتباه زندگی کوتاهش را مرتکب شد. اعظم چند بار فریاد زد و وقتی دید اصغر هیچ توجهی به حرفش ندارد مچ پای بچه را گرفت، آن را بالای سرش چرخاند و وقتی سرعتش خیلی زیاد شد به سمت دیوار ولش کرد. اصغر مثل یک گلابی روی دیوار منفجر شد.
ما باختیم و مغز اصغر تا خانه تکانی سال بعد روی دیوار خانه عمو باقی ماند.

1 نظر

خیلی بی مزه ای

ارسال نظر

بدون بازتاب

http://www.dastandaz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/31لینک بازتاب: