درباره اين نويسنده

  • user-pic

    به تاريخ ميلادي متولد 11 سپتامبر 1978 هستم و احتمال ميدهم كه دستم با ايادي استكبار جهاني و همينطور دلال هاي بن لادن توي يك كاسه باشد.مدتي با گل آقا همكاري كردم و اكنون هم هر از گاهي كه شوقي داشته باشم خواهم نوشت.

دفعات مشاهده اين مطلب

338مشاهده

مطالب اتفاقي

مطالب پرطرفدار

لوگوي دوستان

لينك هاي مفيد

رویاهای نیمه شب تابستان

- 2 نظر | بدون بازتاب

توضیح: معمولا آدم خواب که می بیند همه چیز را قره قاطی میبیند وبعد از اینکه از خواب بیدار شد تا یک ساعت از هر کدام یک چیزی توی ذهنش هست و بعد از آن بکلی فراموششان میکند ولی خوب ما فراموش نکرده ایم قره قاطی بودنش را ببخشید!

درست خاطرم نیست که هفت تیر بود یا یک میدان دیگر اما هر چه بود یک تیر داخلش داشت البته نه اینکه فکر کنید من از اون عاشقهای تیری هستم که همه اش یک قلب خون چکان می بیند که یک تیر درست از وسط آن عبور کرده است.اما اگر اینطوری هم فکر کردید باز جای دوری نمی رود چون من به گفته روانشناسم همه چیز را تیری(!) می بینم.(احتمالا منظور نویسنده همان تیره بوده است که به ضرورت اینگونه شده است-مترجم)بگذریم به دنبال صف طرح جمع آوری اطلاعات خانوار به منظور پرداخت نقدی یارانه ها(ببخشید که اسمش مثل خودش طولانی بود!)بودم که یکهو یک نفر داد زد گوجه فرنگی 28 کیلو فقط 1000 تومن!همان شخص دو دقیقه نشده یک گونی 50 کیلویی سیب زمینی گذاشت روی کولم وگفت که پولش را هم  تا ده دقیقه دیگرمیاوریم توی سفره اتان(!) باز همان شخص را در حال تکذیب یک سری از اخبار دیدم و با خودم فکر کردم که اصولا یک آدم چقدر می تواند شغل داشته باشد و در این فکر غوطه میخوردم که بالاخره اون صف اسم درازه  یعنی صف طرح جمع آوری اطلاعات خانوار به منظور پرداخت نقدی یارانه ها را پیدا کردم مردی آنجا توی صف سر بحث را باز کرد که فلانی و فلانی و فلانی(اسامی آنها به منظور عدم تشویش اذهان سانسور شده است - مترجم) را می شناسد که کلی مستغلات و جیره و مواجب گیر دارند و الان توی صف ایستاده اند.من که حسابی شاکی شده بودم گفتم ای بابا ، «شوق دچار مهرورزی شدن» که فقیر و غنی نمی شناسد به قول سعدی : درویش و غنی بنده این خاک و درند  آنانکه غنی ترند محتاج ترند! کارم که تمام شد(نویسنده به احتمال زیاد عبارت بعد از چندین ساعت علافی را فراموش کرده است - مصحح)هنوز یک پایم پایین یک پایم داخل تاکسی بود که راننده بحث را با حرارت زیادی در مورد سهمیه بندی سوخت شروع کرد بلافاصله دوریالی ام افتاد که به احتمال زیاد کرایه این مسیر دوبل حساب خواهد شد به خاطر همین بحث را کشیدم به ازدواج موقت و تعمیر مقبره کورش بوسیله ابزار بادی و ساختن هتل بر روی آثار باستانی شوش که هیچ ربطی به گران شدن بنزین نداشته باشد اما راننده با حفظ خونسردی تمام دوباره پیچید توی جاده سهمیه بندی و تمام! وبدین ترتیب من به آرمانشهر آرزوهایم رسیدم آنجا که شاعری عزیز فرمودند:

در ده بالادست

 گوجه فرنگی ارزان است

مرغ اگر چه کمی گران

ولی
سیب زمینی رایگان است!

2 نظر

عالیه ..تنز نویسم از همین دورو بر ..تازه کارم ..به شما می گویی

عزیزم برو املا یاد بگیر ... طنز درسته نه تنز !!!!!!!!!!!!!!

ارسال نظر

بدون بازتاب

http://www.dastandaz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/49لینک بازتاب: