دست انداز | نشریه طنز اینترنتی
روزنوشت ها شعر فتوكاتور داستان كاريكلماتور مقالات مصاحبه گزارش
منوي اصلي









گزارش
برترين هاي سايت
آرشيو
نسخه چاپي
منوي ميهمان
دفتر يادبود
جستجو
سايت ها و وبلاگ ها
معرفي نويسندگان
منوي كاربران
ارسال مطلب
صف�ه شخصي


آمار سايت
نام کاربری:
رمز عبور:

ثبت نام

حاضران[2]:
مهمان: 2
عضو: 0
اعضای حاضر در سایت:

صفحات نمایش داده شده:
امروز: 823
کل: 199670

داستان: صلواتی

شش پنج چهار سه... بالاخره این چراغ لعنتی سبز شد. راننده همین که سرعتش را برای رفتن به دنده بعدی زیاد کرد پیرزن گفت: «اینجا تخت طاووسه؟» راننده گفت: «آره مادر.» پیرزن گفت: «همین‌جا نگهدار ننه! من می‌خوام پیاده شم.» راننده بی‌اعتنا به حرف او و برای فرار از تابلوی خطر جریمه، سرعتش را کمی افزایش داد و چند متر بالاتر نگه داشت.» پیرزن با کنایه گفت: «ننه هر وقت رسیدیم امامزاده داوود منو خبر کن!» راننده گفت: «۵۰۰ تومن می‌شه مادر.» پیرزن از گوشه چارقدش یک اسکناس تاخورده قدیمی را در آورد و به او تعارف کرد. راننده همین که چشمش به پنجاه تومانی افتاد سری به علامت تأسف تکان داد و  گفت: «مادر شوخی کردم من راننده صلواتی‌ام!»
هنوز ۱۰ متر از تخت طاووس دور نشده بودیم که مسافر بعدی گفت آقا نگهدار! و دست توی جیبهایش کرد و یک پنج هزار تومانی را گذاشت کف دست راننده. آقای راننده با عصبانیت گفت: «پول خرد بده آقا!» مرد با آرامش گفت: «من فقط یه پنجاه تومانی دارم.» راننده با لحن تندی گفت: «آقا زود باش پیاده شو وقت ما رو هم نگیر» و زیر لب غرولندهایی کرد که فقط عمه‌اش مشخص بود! و دیگر چیزی نگفت اما من برای آرامش بخشیدن به اوضاع اعصابش گفتم: «قرن بیست و یک هم گذشت، پس این مردم کی فرهنگ شهر و شهرنشینی رو یاد خواهند گرفت؟» راننده گفت: «آقا شما جلوی دانشگاه پیاده می‌شدید؟» من گفتم: «بله! لطفاً نگه دارید» اما این جمله آخر را با اضطراب گفتم چون کیف پولم را توی خانه جا گذاشته بودم!

روح الله عسكري   شنبه، 14 اردیبهشت، 1387 (73 مشاهده)   (نظرشما ؟ )  

داستان: باغ انگوری باغ آلوچه (۲)

 عمو جان از دستشویی که آمد بیرون گفت: «شماها شبها در این باغ چه طوری می‌روید دستشویی؟! آدم یاد جن و پری می‌افتد.»

گفت: «عمو جان! جن و پری برای قصهٔ نمکی و هفت دختر است!» بعد دوتایی زدیم زیر خنده. عمو عصبانی شد و گفت: «من را مسخره می‌کنید؟! آدم شما را که می‌بیند یاد گذشتهٔ آبرومندش می‌افتد. آن موقع اگر ما موقع صحبت کردن به عمویمان، البته عمو که نداشتیم، به داییمان نگاه می‌کردیم دو شب شام نداشتیم. تا یادمان باشد عمو، البته عمو که نداشتیم، داییمان حرمت دارد چه برسد به اینکه مسخره‌اش هم بکنیم.»

گفتم: «عمو جان کسی شما را مسخره نکرد.» گفت: «چرا الآن تو به من گفتی نمکی و هفت دختر!» گفتم: «من نگفتم این گفت.» عمو جان گفت: «حالا هر کی گفت.» گفت: «عمو نمی‌شود که شما هم نمکی باشی هم هفت دختر!» عمو گفت: «خواهرت می‌گوید.» من گفتم: «من کی گفتم عمو جان؟ من گفتم این گفت.» عمو جان گفت: «حالا هر کی گفت!» و بعد ادامه داد: «اینجا فقط درخت انگور و آلو دارد. باید درخت سیب و هلو هم بکاریم. هم قشنگتر می‌شود هم باغش بزرگتر.» گفت: «عمو جان همین‌طوری شما شبها نمی‌روید دستشویی. آن‌وقت که دیگر بدتر می‌شود.» عمو یک نگاه به دوتایی‌مان کرد و گفت: «آن‌موقع‌ها ما جرأت نمی‌کردیم به عمویمان بگوییم شبها چه طوری می‌روی دستشویی، البته عمو که نداشتیم...»

الهام نظري   شنبه، 14 اردیبهشت، 1387 (69 مشاهده)   (نظرشما ؟ )  

داستان: باغ انگوری، باغ آلوچه (۱)

کاربر مهمان "

یکدفعه گفت: «سوت نزن بچه!»
یک نگاه به هیکل خودم انداختم و دوباره سوت زدم. گفت: «مگه با تو نیستم بچه! سوت نزن.» دوباره یک نگاه به هیکل خودم انداختم و زدم زیر آواز. عصبانی‌تر شد و گفت: «صد رحمت به بچه‌های زمان خودمان. بچه‌های این زمانه پر رو که شدند هیچ، حرف که در گوششان فرو نمی‌رود هیچ، حرف بزرگتر برایشان تومنی صنار هم ارزش ندارد.» و شروع کرد برای خودش غرغر کردن.
وسط غرغرهایش پریدم و گفتم: «عمو جان این بچه بیچاره که حرفی نزد.» گفت: «کدام بچه؟» گفتم: «همان بچه‌ای که شما می‌گویی!» گفت: «تو وقتی نفهمیدی من کدام بچه را می‌گویم چرا الکی به آن بچه تهمت میزنی؟» گفتم: «مگر جز این بچه ما بچه دیگری هم در این خانه داریم؟»
جفتمان ساکت شدیم. یک نگاه سر تا پا به هیکلم کرد و گفت: «بزنم به تخته چقدر بزرگ شدی! یعنی دیگر آن لباس قرمزی که من برایت خریدم اندازه‌ات نمی‌شود؟» گفتم: «عمو جان! آن لباس اندازه این بچه هم نمی‌شود!» یکدفعه خودش عصبانی شد و وسط دعوایمان پرید که: «من بچه نیستم. اگر بچه بودم هر وقت برای مرضیه خانم آش می‌بردم نمی‌گفت ایشالا عروسیت!» من و خودش به صورت عمو نگاه کردیم. عمو جان شروع کرد به ادامه حل جدول و هر از گاهی هم وسطش سوت می‌زد!   
"

الهام نظري   سه شنبه، 3 اردیبهشت، 1387 (81 مشاهده)   (نظرشما ؟ )  

داستان: فالگوش

وقتی از ته دل نیت کردم با هزار امید و آرزو راهی خیابون شدم تا قالگوش باستم و جواب نیتم را بگیرم چند قدمی که جلو تر رفتم متوجه شدم پنجره خانه همسایه سر کوچه باز است این بود که با اشتیاق زیر پنجره رفتم و فالگوش ایستادم.
زن: چرا آجیل نخریدی؟
مرد: بابا! میگه کیلویی 10 هزار تومان
زن: خوب ! صد گرم میگرفتی جلوی مامانم اینا آبرومون نره
مرد: حالا مثلا این مامانت اینا کی هستن که آبروی ما جلوی اونا نره من جیبم سووراخ بشه که بابای سبیل کلفت تو پسته بشکنه
زن در حالی که شروع به گریه کردن کرد پاسخ داد: تو از اولم خونواده مارو تحقیر می کردی حیف من که به پای تو سوختم ایشالا به زمین گرم بخوری......
مطمئنا این جواب نیت من نبود با خودم فکر کردم شاید خط رو ی خط افتاده این بود که دوباره راهی شدم تا به نیتم برسم.
هنوز دسته گلی که برای شب عروسی روی در زده بودند سر جایش بود راستش را بخواهید من مطمئن بودم که اگر به اینجا سرک بکشم حتما جواب نیتم را میگیرم اما خوب شما فرض کنید که اتفاقی بود.
زن: عزیزم ! بالاخره فردا چی کار کنیم
مرد: عزیزم معلومه توی خانواده ما رسمه که همه روز اول میان خونه مادر من
زن: خوب گلم توی خونواده ما هم همین رسمه
مرد: عشق من تو دیگه مجرد نیستی ها
زن: فدات شم تو هم همین طور
مرد": بامن یکی به دو نکن ها من مردم
زن: زرشک عزیزم گنده تر از تو رو حریفم همین که گفتم
مرد: اصلا میرم طلاقت میدم هی با مامانجونت بری مهمونی
زن : جدا؟ 1357 سکه داری دیگه باشه برو حاضر شو
شما به فرصت دوباره اعتقاد دارید اصلا من مطمئنم که اگر فال حافظ بگیرید و شعر " یارب آن نو گل خندان که سپردی به منش دربیاید" فورا کتاب را می بندید و میگویید"از اول" خوب پس به من هم حق بدهید اگر سراغ خانه دیگری رفتم که البته.....
کودک: بابا ! به نظر تو مرده ها میشه زنده بشن؟
مرد: نه دخترم در طول تاریخ فقط یه مرغ بعد از مردن زنده شده که تازه بعدش دوباره تبدیل به زرشک پلو شده
کودک: بابا! مرده ها حتی تلفن هم نمی تونن بزنن مثلا زنگ بزنن فحش بدن
مرد: حرفای عجیب غریب میزنی؟ چنین چیزی امکان نداره
کودک: اما من فکر می کنم امکان داشته باشه ببین! مگه تو نگفتی مامان مرده؟
مرد: خوب! چرا چطور مگه؟
کودک: اخه دیشب یه خانمه زنگ زده بود گفت من مامانتم بابای بی معرفتتم خوب میشناسم نشون به اون نشون که شبا موقع خواب صدای گراز از خودش در میاره منم دیدم خوب نشونیش درسته گوشی رو قطع نکردم بهش هم گفتم که شما گفتید مادرم مرده مامانم هم وقتی این جمله رو شنید گفت به بابات بگو صبر کنه تا صبح دولتش بدمه؟ بابا! کی صبح دولتت میدمه ما بریم پیش مامان؟
برگه ای که داخل آن نیتم را نوشته بودم باز کردم" خدایا همه جوانها رو تا سال آینده سر و سامان بده" با خودم فکر کردم که شاید جوانان ایران خیلی به این مسئله راضی نباشند این بود که برگه را مچاله کردم و داخل اولین آتشی که به مناسبت چهارشنبه سوری برپا شده بود انداختم و بعد با یک دورخیز حسابی از روی آن پریدم.

نسيم صباغان   سه شنبه، 28 اسفند، 1386 (113 مشاهده)   (نظرشما ؟ )  

داستان: شد لاي درت له و لورده/اعضاي شريف بنده مترو!

ما هميشه طرفدار پيشرفت و تمدن بوده ايم به خصوص از نوع مسافر بري اش. و عقيده داشته ايم كه علاوه بر خنده پيشرفت هم بر هر درد بي درمان دواست. اما از وقتي كه سوار مترو شديم بسيار تعجب كرديم لذا در صحت اين اقوال دچار ترديد شديم و فهيميدم مترو بر هر درد بي درمان دوا كه نيست هيچ اسباب خجالت زدگي و چيزهاي ديگر زدگي آدم را هم فراهم مي كند!

الهي چشمتان روز بد نبيند ، گوشتان صداي دلخراشي نشنود و دماغ مباركتان هم بوي بدي را حس نكند . فرداي شب يلدا بود كه مي خواستيم برويم دنبال يك لقمه نان. شركتمان در شهر ري است و ما چه قدر ذوق مي كرديم كه بالاخره در محله مان ايستگاه مترو زده اند. كله سحر بود، به خدا. چه مي دانستيم مترو با اتوبوس هيچ تفاوتي ندارد و تازه از شما چه پنهان كه خيلي هم خفن تر است! از پله هاي مترو پايين رفتيم . چه قدر هم پله داشت! بليطي تهيه كرديم. منتظر آمدن مترو بوديم كه حس كرديم تمامي محتويات توي دلمان مانند موج هاي دريا پيچ مي خورند ... جلو مي آيند و عقب مي روند. آن هم چه جلو و عقب رفتني!

موضوع مرتبط : کمیک استریپ خانم جمشیدی با موضوع مترو

فاضل تركمن   یکشنبه، 30 دی، 1386 (174 مشاهده)   (ادامه متن) نظرشما ؟ )  

7 مجموع خبرها (2 صفحه, 5 درهر صفحه)
[ 1 | 2 ]
آخرین بروز شده ها
چند توصيه مهم به داوطلبان كنكور 87[ 0 نظر - 60 مشاهده ]
چه خبرها؟[ 0 نظر - 92 مشاهده ]
اشعار انتخاباتی[ 1 نظر - 127 مشاهده ]
طنز در آثار آنتوان چخوف[ 0 نظر - 146 مشاهده ]
صلواتی[ 0 نظر - 73 مشاهده ]

[ موارد بیشتر در بخش اخبار و تازه ها ]

مطالب قبلی
شنبه، 1 دی، 1386
· رسم یلدایی
· وامونده !

لینک به سایت
لینک به سایت
دست انداز | نشریه طنز اینترنتی


مشاهده تمام
لینکهای دوستان


دوستان

IranNuke Premium



PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.70 ثانیه