کاربر مهمان "یکدفعه گفت: «سوت نزن بچه!»
یک نگاه به هیکل خودم انداختم و دوباره سوت زدم. گفت: «مگه با تو نیستم بچه! سوت نزن.» دوباره یک نگاه به هیکل خودم انداختم و زدم زیر آواز. عصبانیتر شد و گفت: «صد رحمت به بچههای زمان خودمان. بچههای این زمانه پر رو که شدند هیچ، حرف که در گوششان فرو نمیرود هیچ، حرف بزرگتر برایشان تومنی صنار هم ارزش ندارد.» و شروع کرد برای خودش غرغر کردن.
وسط غرغرهایش پریدم و گفتم: «عمو جان این بچه بیچاره که حرفی نزد.» گفت: «کدام بچه؟» گفتم: «همان بچهای که شما میگویی!» گفت: «تو وقتی نفهمیدی من کدام بچه را میگویم چرا الکی به آن بچه تهمت میزنی؟» گفتم: «مگر جز این بچه ما بچه دیگری هم در این خانه داریم؟»
جفتمان ساکت شدیم. یک نگاه سر تا پا به هیکلم کرد و گفت: «بزنم به تخته چقدر بزرگ شدی! یعنی دیگر آن لباس قرمزی که من برایت خریدم اندازهات نمیشود؟» گفتم: «عمو جان! آن لباس اندازه این بچه هم نمیشود!» یکدفعه خودش عصبانی شد و وسط دعوایمان پرید که: «من بچه نیستم. اگر بچه بودم هر وقت برای مرضیه خانم آش میبردم نمیگفت ایشالا عروسیت!» من و خودش به صورت عمو نگاه کردیم. عمو جان شروع کرد به ادامه حل جدول و هر از گاهی هم وسطش سوت میزد!
"