زن: عزیزم ! بالاخره فردا چی کار کنیم
مرد: عزیزم معلومه توی خانواده ما رسمه که همه روز اول میان خونه مادر من
زن: خوب گلم توی خونواده ما هم همین رسمه
مرد: عشق من تو دیگه مجرد نیستی ها
زن: فدات شم تو هم همین طور
مرد": بامن یکی به دو نکن ها من مردم
زن: زرشک عزیزم گنده تر از تو رو حریفم همین که گفتم
مرد: اصلا میرم طلاقت میدم هی با مامانجونت بری مهمونی
زن : جدا؟ 1357 سکه داری دیگه باشه برو حاضر شو
شما به فرصت دوباره اعتقاد دارید اصلا من مطمئنم که اگر فال حافظ بگیرید و شعر " یارب آن نو گل خندان که سپردی به منش دربیاید" فورا کتاب را می بندید و میگویید"از اول" خوب پس به من هم حق بدهید اگر سراغ خانه دیگری رفتم که البته.....
کودک: بابا ! به نظر تو مرده ها میشه زنده بشن؟
مرد: نه دخترم در طول تاریخ فقط یه مرغ بعد از مردن زنده شده که تازه بعدش دوباره تبدیل به زرشک پلو شده
کودک: بابا! مرده ها حتی تلفن هم نمی تونن بزنن مثلا زنگ بزنن فحش بدن
مرد: حرفای عجیب غریب میزنی؟ چنین چیزی امکان نداره
کودک: اما من فکر می کنم امکان داشته باشه ببین! مگه تو نگفتی مامان مرده؟
مرد: خوب! چرا چطور مگه؟
کودک: اخه دیشب یه خانمه زنگ زده بود گفت من مامانتم بابای بی معرفتتم خوب میشناسم نشون به اون نشون که شبا موقع خواب صدای گراز از خودش در میاره منم دیدم خوب نشونیش درسته گوشی رو قطع نکردم بهش هم گفتم که شما گفتید مادرم مرده مامانم هم وقتی این جمله رو شنید گفت به بابات بگو صبر کنه تا صبح دولتش بدمه؟ بابا! کی صبح دولتت میدمه ما بریم پیش مامان؟
برگه ای که داخل آن نیتم را نوشته بودم باز کردم" خدایا همه جوانها رو تا سال آینده سر و سامان بده" با خودم فکر کردم که شاید جوانان ایران خیلی به این مسئله راضی نباشند این بود که برگه را مچاله کردم و داخل اولین آتشی که به مناسبت چهارشنبه سوری برپا شده بود انداختم و بعد با یک دورخیز حسابی از روی آن پریدم.