دست انداز | نشریه طنز اینترنتی
روزنوشت ها شعر فتوكاتور داستان كاريكلماتور مقالات مصاحبه گزارش
منوي اصلي









گزارش
برترين هاي سايت
آرشيو
نسخه چاپي
منوي ميهمان
دفتر يادبود
جستجو
سايت ها و وبلاگ ها
معرفي نويسندگان
منوي كاربران
ارسال مطلب
صف�ه شخصي


آمار سايت
نام کاربری:
رمز عبور:

ثبت نام

حاضران[5]:
مهمان: 5
عضو: 0
اعضای حاضر در سایت:

صفحات نمایش داده شده:
امروز: 77
کل: 266384

دست انداز | نشریه طنز اینترنتی: الهام نظري

جستجو پیرامون این موضوع:   
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

باغ انگوری باغ آلوچه (۲)

 عمو جان از دستشویی که آمد بیرون گفت: «شماها شبها در این باغ چه طوری می‌روید دستشویی؟! آدم یاد جن و پری می‌افتد.»

گفت: «عمو جان! جن و پری برای قصهٔ نمکی و هفت دختر است!» بعد دوتایی زدیم زیر خنده. عمو عصبانی شد و گفت: «من را مسخره می‌کنید؟! آدم شما را که می‌بیند یاد گذشتهٔ آبرومندش می‌افتد. آن موقع اگر ما موقع صحبت کردن به عمویمان، البته عمو که نداشتیم، به داییمان نگاه می‌کردیم دو شب شام نداشتیم. تا یادمان باشد عمو، البته عمو که نداشتیم، داییمان حرمت دارد چه برسد به اینکه مسخره‌اش هم بکنیم.»

گفتم: «عمو جان کسی شما را مسخره نکرد.» گفت: «چرا الآن تو به من گفتی نمکی و هفت دختر!» گفتم: «من نگفتم این گفت.» عمو جان گفت: «حالا هر کی گفت.» گفت: «عمو نمی‌شود که شما هم نمکی باشی هم هفت دختر!» عمو گفت: «خواهرت می‌گوید.» من گفتم: «من کی گفتم عمو جان؟ من گفتم این گفت.» عمو جان گفت: «حالا هر کی گفت!» و بعد ادامه داد: «اینجا فقط درخت انگور و آلو دارد. باید درخت سیب و هلو هم بکاریم. هم قشنگتر می‌شود هم باغش بزرگتر.» گفت: «عمو جان همین‌طوری شما شبها نمی‌روید دستشویی. آن‌وقت که دیگر بدتر می‌شود.» عمو یک نگاه به دوتایی‌مان کرد و گفت: «آن‌موقع‌ها ما جرأت نمی‌کردیم به عمویمان بگوییم شبها چه طوری می‌روی دستشویی، البته عمو که نداشتیم...»

الهام نظري   شنبه، 14 اردیبهشت، 1387 (156 مشاهده)   نظرشما ؟   

باغ انگوری، باغ آلوچه (۱)

کاربر مهمان "

یکدفعه گفت: «سوت نزن بچه!»
یک نگاه به هیکل خودم انداختم و دوباره سوت زدم. گفت: «مگه با تو نیستم بچه! سوت نزن.» دوباره یک نگاه به هیکل خودم انداختم و زدم زیر آواز. عصبانی‌تر شد و گفت: «صد رحمت به بچه‌های زمان خودمان. بچه‌های این زمانه پر رو که شدند هیچ، حرف که در گوششان فرو نمی‌رود هیچ، حرف بزرگتر برایشان تومنی صنار هم ارزش ندارد.» و شروع کرد برای خودش غرغر کردن.
وسط غرغرهایش پریدم و گفتم: «عمو جان این بچه بیچاره که حرفی نزد.» گفت: «کدام بچه؟» گفتم: «همان بچه‌ای که شما می‌گویی!» گفت: «تو وقتی نفهمیدی من کدام بچه را می‌گویم چرا الکی به آن بچه تهمت میزنی؟» گفتم: «مگر جز این بچه ما بچه دیگری هم در این خانه داریم؟»
جفتمان ساکت شدیم. یک نگاه سر تا پا به هیکلم کرد و گفت: «بزنم به تخته چقدر بزرگ شدی! یعنی دیگر آن لباس قرمزی که من برایت خریدم اندازه‌ات نمی‌شود؟» گفتم: «عمو جان! آن لباس اندازه این بچه هم نمی‌شود!» یکدفعه خودش عصبانی شد و وسط دعوایمان پرید که: «من بچه نیستم. اگر بچه بودم هر وقت برای مرضیه خانم آش می‌بردم نمی‌گفت ایشالا عروسیت!» من و خودش به صورت عمو نگاه کردیم. عمو جان شروع کرد به ادامه حل جدول و هر از گاهی هم وسطش سوت می‌زد!   
"

الهام نظري   سه شنبه، 3 اردیبهشت، 1387 (158 مشاهده)   نظرشما ؟   

وامونده !

وامونده !  وقتي كه داشتم از جلوي چشمان عزيز و آن چرخ خياطي هميشه خرابش رد مي شدم اين را گفت  .برگشتم و گفتم:  باز چرخت خراب شده؟  گفت:  نخير، سوراخ سوزنها تنگ تر شده .  گفتم:  چشم شما ضعيف تر شده !  عصباني تر شد و گفت: بچه اي كه عيب و ايراد سوزن را روي عزيزش بگذارد كه ديگر بچه نيست ، از سوزن هم كوچكتر است !  گفتم:  اگر شما هم 2 واحد نا قابل رو پاس نمي كردي و ... خراب كردم ...  
همين لحظه كه مامان همه لباسهايش خيس شده بود و سر و وضعش آشفته بود آمد و گفت:  وامونده !  عزيز گفت:  به نظر تو هم سوراخ سوزنها تنگ تر شده ؟  مامان گفت :  نه خير . سوراخ لوله ها تنگ تر شده !  عزيز گفت :  مگه تو با لوله لباس ميدوزي ؟  مامان گفت :  لوله حمام تركيد !  عزيز گفت:  بيا اين سوزن را بگير و نخ كن، من خودم ميرم لوله ساز مي آورم . من گفتم :  عزيز اين كار بابا است. شما كه لوله ساز نمي شناسيد.  گفت:  چرا. اتفاقا یکی را می شناسم خيلي هم كارش را خوب بلد است. هماني كه هميشه وقتي ميوه مي خرم تا دم خانه مي آورد !  مامان گفت:  دفعه پيش هم همان آمد و حمام به اين وضع افتاد.  عزيز گفت:  بيا اين سوزن را نخ كن من خودم به ميوه فروش سر خيابان مي سپرم كه لوله ساز خبر کند. ميوه هايش خيلي خوب است!  
من گفتم :  مگر به بابا نگفتم از اين چرخهاي برقي بخرد كه سوزن نخ كن هم داشته باشد ؟  مامان آرام و با اشاره گفت :  كه عزيزت جورابهايش را بدوزد ؟  عزيز گفت :  من فهميدم به اين اشاره كردي  من گفتم :  كسي به من اشاره نكرد .  عزيز گفت:  چرا تو به مادرت اشاره كردي.
  مامان گفت :  نه عزيز من بهش اشاره كردم!  عزيز گفت :  اگر پايين شلوار لي ات را كوتاه كردم . گفتم:  عزيز جان خودم سوزنت را نخ مي كنم  عزيز گفت :  پس درسهایت چه مي شود ؟  مامان گفت:  مگر درسش چه شده ؟  عزيز گفت :  2 تا پاس واحدش رو خراب كرده !  مامان يك دفعه سرم داد كشيد كه:  در اين وضع بدبختي و بي پولي بابا و گراني دانشگاه آزادت تو ...  
بابا هم همان موقع از راه رسيد و در حاليكه بسيار هول بود گفت :  كيف پولم را در خانه جا نگذاشتم ؟  مامان گفت :  نه . دزد برد ؟ چقدر پول داشت ؟  بابا گفت :  شهريه اين ترم دانشگاه مريم !
 

الهام نظري   شنبه، 1 دی، 1386 (283 مشاهده)   [ادامه متن] 1 نظر  

رسم یلدایی

 
 شكستن رسم يلدايي همه اش به خاطر اين مصطفي ننر بود با آن نشانه گيري خرابش! كه كار همه ما را هم خراب كرد و امسال به جاي خوردن يك قاچ هندوانه بيشتر و يك مشت آجيل بيشتر و يك آنار بيشتر و از همه مهمتر خوردن يكي دو ساعت زودتر خوراكيها، مجبور بوديم بنشينيم و به عنوان تنبيه، دو لپی خوردن عمه خانم را تماشا كنيم! و به هر حال اينهم از عواقب داشتن پسر عموي تير انداز و نشانه گيري مثل مصطفي چپول است ديگر!
شب يلدا بود . ما از دو روز قبل نقشه اش را كشيده بوديم تا رسم خانوادگيمان را خودمان تعطيل كنيم. عمو جانم مي گويد او هم در زمان جواني اش سعي فراواني در زمينه شكستن اين رسم كرده. و حتي يواشكي مي گويد: خود عمه خانم هم كه اين رسم را بدون كم و كاست در شب يلدا اجرا مي كند و موجبات يخ زدن ما و آب افتادن دهانمان را فراهم مي كند،احتمالا روزي با رفيق و رفقا و برو بچه هاي فاميل از درخت بالا رفته و يك عدد خرمالو برداشته و به وسط سفره يلدا پرتاب نموده به نشانه افتادن ميوه زمستاني، و آنوقت پايين آمده و تا مي توانسته خورده.
در واقع هر قدر كه اين رسم در اين فاميل رسم بوده، شكستنش هم رسم بوده و اينكه اصلا" چه كسي آنرا بنا گذاشته خودش يك معماست! مصطفي گفته بود كه اگر او را بالاي درخت نفرستيم، نقشه را لو مي دهد. او بعد از اجراي آن مراسم به ما گفت كه در سربازي هم هر وقت مي خواسته تير شليك كند تا شعاع 200 متري همه دورش را خالي ميكردند !
خلاصه مصطفي را با يك جعبه خرمالو بالاي درخت فرستاديم.  ما هم طبق رسم هر ساله در سرماي شب اول زمستان زير درخت خرمالو نشستيم و منتظر شديم تا اولين خرمالو روي خوراكيهاي يلداييمان بيفتد و بعد شروع كنيم به خوردن. عمو مي گويد يكي از سالهايي كه او نوجوان بوده هر چه نشستند ميوه زمستان نيفتاده و آنها هم بساط يلدا را جمع كردند و عمه خانم اجازه خوردن نداده و همه رفتند به خانه شان!
مصطفي قرار بود يكي يكي خرمالو ها را پايين بيندازد و تا همه حواسشان به آنهاست ما خوردن را شروع كنيم. و البته براي او هم نگه داريم. اما جناب تير انداز يك جعبه خرمالو را روي سر عمه خانم خالي كرد! ادامه رسم هر سال ما ما اين بود كه هر كس كمي از خوراكي را كه با خود آورده، همراهش به خانه ببرد. ما امسال كلا" رسممان را اجرا نكرديم! مصطفي مي گويد براي سال بعد نقشه بهتري دارد . اما تا چنین حرفی مي زند 10 تا پس گردني يكجا حواله اش مي شود!
 
 

الهام نظري   شنبه، 1 دی، 1386 (176 مشاهده)   [ادامه متن] 1 نظر  

آخرین بروز شده ها
نامه یک مسؤول به رییس خود[ 0 نظر - 25 مشاهده ]
آمار غلط بود... خودكشی نكنيد![ 0 نظر - 24 مشاهده ]
در مزایای سرویس‌های شلوغ[ 1 نظر - 78 مشاهده ]
لطفاً تا اطلاع ثانوی نمیرید![ 0 نظر - 104 مشاهده ]
مسافر کش[ 0 نظر - 318 مشاهده ]

[ موارد بیشتر در بخش اخبار و تازه ها ]

مطالب قبلی
این بلوک در حال حاضر فاقد محتوی می باشد .

لینک به سایت
لینک به سایت
دست انداز | نشریه طنز اینترنتی


مشاهده تمام
لینکهای دوستان


دوستان

IranNuke Premium



PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.14 ثانیه