
- پسر: پدر جان دست تقدير چيست؟
- پدر: دستي كه دستي دستي كار دست آدم مي دهد!
- پسر: پس هميشه باعث دردسراست!
- پدر: البته نه هميشه! مثلا همين دست تقدير بود كه من و مادرت را با هم آشنا كرد و...
پسر: پدرجان داستان آشناييتان با مادر جان را كه هزار بار گفته ايد!
پدر : قند مكرر است پسر جان! بگذريم! پسر: اصلا اين دست مال كي هست؟
پدر : مال كي هست يعني چي؟ تقدير يعني سرنوشت ، يعني يك چيزهايي كه من و تو از آن سر در نمي آوريم ، يعني از قبل مقدر شده ، يعني ... اي بابا من چه طور به توي نيم وجبي اي چيزها را حالي كنم؟برو سر درس و مشقت!
پسر : پدر جان يعني آدم خودش نمي فهمد كه بالاخره كي به كي مي شود و چي به چي؟
پدر: آفرين پسر گلم! دقيقا همينه ! هوشت به خودم رفته! اين دست ، دست عجيبيه! هر بار از آستين يك نفر بيرون مي آيد!
پسر:مي دانيد پدر جان! اين بار اين دست نامرئي سر از آستين آقا معلم در آورد و او هم با آن دست يك صفر كله گنده به ما داد تازه الان كشف كرديم كه قبلش هم اين دست ناجنس بود كه ناغافل سر از آستين ما در آورد و كاغذهاي تقلب را از جيبمان بيرون آورد و ...آخ! گوشم را كندي پدر جان!
پدر : من نبودم كه دلبندم! اين دست تقدير بود! دست خودش كه نيست! گاهي هم از اين كارها مي كند!