دست انداز | نشریه طنز اینترنتی - وامونده !
روزنوشت ها شعر فتوكاتور داستان كاريكلماتور مقالات مصاحبه گزارش
منوي اصلي









گزارش
برترين هاي سايت
آرشيو
نسخه چاپي
منوي ميهمان
دفتر يادبود
جستجو
سايت ها و وبلاگ ها
معرفي نويسندگان
منوي كاربران
ارسال مطلب
صف�ه شخصي


آمار سايت
نام کاربری:
رمز عبور:

ثبت نام

حاضران[4]:
مهمان: 4
عضو: 0
اعضای حاضر در سایت:

صفحات نمایش داده شده:
امروز: 1017
کل: 336214

داستان: وامونده !

وامونده !  وقتي كه داشتم از جلوي چشمان عزيز و آن چرخ خياطي هميشه خرابش رد مي شدم اين را گفت  .برگشتم و گفتم:  باز چرخت خراب شده؟  گفت:  نخير، سوراخ سوزنها تنگ تر شده .  گفتم:  چشم شما ضعيف تر شده !  عصباني تر شد و گفت: بچه اي كه عيب و ايراد سوزن را روي عزيزش بگذارد كه ديگر بچه نيست ، از سوزن هم كوچكتر است !  گفتم:  اگر شما هم 2 واحد نا قابل رو پاس نمي كردي و ... خراب كردم ...  
همين لحظه كه مامان همه لباسهايش خيس شده بود و سر و وضعش آشفته بود آمد و گفت:  وامونده !  عزيز گفت:  به نظر تو هم سوراخ سوزنها تنگ تر شده ؟  مامان گفت :  نه خير . سوراخ لوله ها تنگ تر شده !  عزيز گفت :  مگه تو با لوله لباس ميدوزي ؟  مامان گفت :  لوله حمام تركيد !  عزيز گفت:  بيا اين سوزن را بگير و نخ كن، من خودم ميرم لوله ساز مي آورم . من گفتم :  عزيز اين كار بابا است. شما كه لوله ساز نمي شناسيد.  گفت:  چرا. اتفاقا یکی را می شناسم خيلي هم كارش را خوب بلد است. هماني كه هميشه وقتي ميوه مي خرم تا دم خانه مي آورد !  مامان گفت:  دفعه پيش هم همان آمد و حمام به اين وضع افتاد.  عزيز گفت:  بيا اين سوزن را نخ كن من خودم به ميوه فروش سر خيابان مي سپرم كه لوله ساز خبر کند. ميوه هايش خيلي خوب است!  
من گفتم :  مگر به بابا نگفتم از اين چرخهاي برقي بخرد كه سوزن نخ كن هم داشته باشد ؟  مامان آرام و با اشاره گفت :  كه عزيزت جورابهايش را بدوزد ؟  عزيز گفت :  من فهميدم به اين اشاره كردي  من گفتم :  كسي به من اشاره نكرد .  عزيز گفت:  چرا تو به مادرت اشاره كردي.
  مامان گفت :  نه عزيز من بهش اشاره كردم!  عزيز گفت :  اگر پايين شلوار لي ات را كوتاه كردم . گفتم:  عزيز جان خودم سوزنت را نخ مي كنم  عزيز گفت :  پس درسهایت چه مي شود ؟  مامان گفت:  مگر درسش چه شده ؟  عزيز گفت :  2 تا پاس واحدش رو خراب كرده !  مامان يك دفعه سرم داد كشيد كه:  در اين وضع بدبختي و بي پولي بابا و گراني دانشگاه آزادت تو ...  
بابا هم همان موقع از راه رسيد و در حاليكه بسيار هول بود گفت :  كيف پولم را در خانه جا نگذاشتم ؟  مامان گفت :  نه . دزد برد ؟ چقدر پول داشت ؟  بابا گفت :  شهريه اين ترم دانشگاه مريم !
 

   شنبه، 1 دی، 1386 توسط الهام نظري     
 
پیوندهای مرتبط
· مطالب بیشتر الهام نظري


پربازدیدترین مطلب الهام نظري:
وامونده !


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 2.5
تعداد آراء: 2


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


"وامونده !" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 1 نظر | جستجو درنظرات و پیشنهادات
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

روح الله ( پنجشنبه، 6 دی، 1386)
اگه يك زماني الهام طنز پرداز خوبي شد بدونيد كه استعدادش رو من كشف كردم!!!


]

PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.26 ثانیه