دست انداز | نشریه طنز اینترنتی - شد لاي درت له و لورده/اعضاي شريف بنده مترو!
روزنوشت ها شعر فتوكاتور داستان كاريكلماتور مقالات مصاحبه گزارش
منوي اصلي









گزارش
برترين هاي سايت
آرشيو
نسخه چاپي
منوي ميهمان
دفتر يادبود
جستجو
سايت ها و وبلاگ ها
معرفي نويسندگان
منوي كاربران
ارسال مطلب
صف�ه شخصي


آمار سايت
نام کاربری:
رمز عبور:

ثبت نام

حاضران[2]:
مهمان: 2
عضو: 0
اعضای حاضر در سایت:

صفحات نمایش داده شده:
امروز: 146
کل: 227173

داستان: شد لاي درت له و لورده/اعضاي شريف بنده مترو!

ما هميشه طرفدار پيشرفت و تمدن بوده ايم به خصوص از نوع مسافر بري اش. و عقيده داشته ايم كه علاوه بر خنده پيشرفت هم بر هر درد بي درمان دواست. اما از وقتي كه سوار مترو شديم بسيار تعجب كرديم لذا در صحت اين اقوال دچار ترديد شديم و فهيميدم مترو بر هر درد بي درمان دوا كه نيست هيچ اسباب خجالت زدگي و چيزهاي ديگر زدگي آدم را هم فراهم مي كند!

الهي چشمتان روز بد نبيند ، گوشتان صداي دلخراشي نشنود و دماغ مباركتان هم بوي بدي را حس نكند . فرداي شب يلدا بود كه مي خواستيم برويم دنبال يك لقمه نان. شركتمان در شهر ري است و ما چه قدر ذوق مي كرديم كه بالاخره در محله مان ايستگاه مترو زده اند. كله سحر بود، به خدا. چه مي دانستيم مترو با اتوبوس هيچ تفاوتي ندارد و تازه از شما چه پنهان كه خيلي هم خفن تر است! از پله هاي مترو پايين رفتيم . چه قدر هم پله داشت! بليطي تهيه كرديم. منتظر آمدن مترو بوديم كه حس كرديم تمامي محتويات توي دلمان مانند موج هاي دريا پيچ مي خورند ... جلو مي آيند و عقب مي روند. آن هم چه جلو و عقب رفتني!

موضوع مرتبط : کمیک استریپ خانم جمشیدی با موضوع مترو



خدا عيالمان را به زمين گرم بزند كه دست ما را اينطوري توي حنا گذاشت. هي گفتيم: خانم جان بس است ... اينقدر به ما تعارف آجيل و ميوه و كوفت و زهر مار نكنيد و ايشان هم در كمال پررويي گفتند: مي خواي غذا نخوري تا بابا و ننه ي منم لب به چيزي نزنن ديگه ... باشه علي آقا، باشه ... دعا كن مادر و پدر گرامي شما هم پا نذارن خونه ما وگرنه ....
 
آمديم دستي به شكم بگيريم و فكر چاره اي باشيم كه اين موجود زبان دراز بد صدا مثل اجل معلق رسيد گفيتم اگر نرويم ، دچار تاخير مي شويم و دوباه بايد انتظار آمدن مترو را بكشيم. خلاصه دل را به دريا زديم و موجها را به هر نحوي كه بود آرام كرديم! وارد واگن شديم. با خودمان گفتيم چه جمعيت باشكوهي!  پيش چشممان آمد كه چرا تظاهرات را در مترو يا ايستگاه هاي اتوبوس برگزار نمي كنند بلكه مردم سبب حماسه آفريني بزرگتري بشوند! تا خواستيم به خودمان بجنبيم و جايي براي نشستن پيدا كنيم ديديم نشستن پيش كش، جاي سوزن اندختن هم نيست و بايد بايستيم.
ايستادن براي ما خيلي ملال آور نيست به شرطي كه وضعيتمان قمر در عقرب نباشد كه بود! داشتيم لبهايمان را گاز مي گرفتيم و سعي مي كرديم تا موج ها را عصباني نكنيم كه بانوي خوش صداي مترو كه هميشه فكر مي كرديم چهره شان هم مانند صوتشان دل انگيز است و از اين رو ميل به ديدارشان داشتيم در نهايت لطافت گفتند : ايستگاه بعد، جوانمرد قصاب! اما نمي دانيم چرا شنيدن صداي خوش ايشان سبب شد تا موج هاي تو شكممان طغيان كنند ؟! اما به هر حال بار ديگر دچار دل پيچه، دل درد و دل ... شديم.
مترو راه افتاد و ما پاهايمان را به هم چسبانده بوديم و مثل بانواني كه فعاليت آيروبيك مي كنند به طور عجيبي تكان تكان مي خورديم. آنقدر موج ها را تا دم ساحل رسانيديم و برگردانديم كه حسابي خسته شدند و آه خشمناكي كشيدند. خوشبختانه صداي آهشان از جاي هميشگي كه نه! از شكممان پخش شد و ما دعا دعا مي كرديم تا كساني كه صداي پخش شده اشكممان  را شنيدند گمان كنند كه اين صدايي نبود جز صداي قار و قور شكممان كه به دليل گرسنگي فرياد مي زند و با سوزي بدتر از سوز ني شكايت مي كند.
خدا را شكر كسي به رويمان نياورد و اخمي هم به سويمان نشانه نرفت و ما هم تمام عزممان را جزم مي كرديم كه مبادا شكايت موج ها شكل بدتري به خود بگيرد. بانويي كه پيش از اين ذكر خيرش بود بار ديگري لب يه سخن گشود و گفت: ايستگاه بعد .... 
اين بار حتي نام ايستگاه را هم نفهميدم ولي با شنيدن همان صداي ايستگاه بعد ... خاك بيشتري به سرمان ريخته شد! حس كرديم اشكممان اندكي جلو آمده و محتوياتش هم مانند جنيني شده كه مرتب در شكم مادرش وول مي خورد و اظهار وجود مي كند! (البته بلاتشبيه كليه جنينهاي گرامي!)
نمي دانستيم چه كار بكنيم و به كدامين موال پناه ببريم تا ...
مترو راه افتاده بود و ما زير لب ورد مي خوانديم كه آبرويمان نزد جماعت نرود. دستمان بدجوري مي لرزيد و اگر آيينه داشتيم يحتمل متوجه مي شديم كه رنگمان مثل زردچوبه شده است و چشمانمان بسيار تنگ! دنبال راه چاره اي بوديم كه موبايلمان ( در اينجا استثنا" نمي توانيم   فارسي را پاس بداريم زيرا از آنجايي كه   واژه موبايل شباهت زيادي به موال دارد با شنيدن نامش هم آرامش مي گيريم _ توضيح ما ! )مانند خروس بي محل آوازي خواند و ما چه قدر دوست داشتيم جواب ندهيم اما گفتيم مردم فكر بد مي كنند! ناچار آمديم گوشي را برداريم تا ببينيم كدام از خدا بي خبري پشت خط است اما يادمان رفت گوشي را توي كدام جيبمان گذاشته ايم._ داشتن جيب هاي زياد در البسه آدم ارتباط مستقيمي با گرفتن بيماري آلزايمر دارد ! _
دستمان هنوز مي لرزيد و بالاخره گوشي را پيدا كرديم. گوشي توي جيب پالتويمان بود اما از بخت بد از دستانمان افتاد روي زمين. يادمان رفته بود كه دل پيچه اي داريم و ممكن است هر لحظه ... بدون هيچ تاملي خم شديم تا گوشي مان را برداريم اما چنان بادي در داخل واگن وزيد كه ما در همان حالي كه خم بوديم خشكمان زد! سرمان را كه بالا كرديم واكنشها متفاوت بود.
از آنجايي كه عده كثيري از انسانها شوخ طبع هستند ما هم بيشتر صداي قهقه اين و آن را شنيديم. وجود آينه در اين لحظه هم بسيار ضروري بود چون مي توانستيم ببينيم صورتمان مثل لبو شده است. از حالمان نپرسيد كه آرزو مي كرديم زمين مترو بيشتر از آنچه كه هست باز شود تا برويم زير زمين و بيش از اين شرم زده جماعت نباشيم.
تجربه آدم را بسيار بسيار  پخته مي كند و ماهم  اين بار بعد از شنيدن صداي زنگ مترو از تجربه مان استفاده كرديم و گوشهايمان را گرفتيم تا صداي بانوي زير زميني را نشنويم! مي خواستيم پياده شويم تا بيشتر از اين عرق نريزيم اما از آن جايي كه پيشرفت در افزايش سرعت هم تاثير فراواني دارد تا خواستيم پياده شويم درها بسته شد. شلوغي از يك طرف وداشتن دل پيچه از طرفي ديگر باعث شد تا ما آنقدر آهسته آهسته برويم كه از غافله جا بمانيم.
به هر ايستگاه كه مي رسيديم مسافران بيشتر و بيشتر مي شدند و اين قضيه ما را بيشتر تحت فشار  قرار مي داد . مسافرين تازه داشتند فراموش مي كردند  كه بادي وزيده است و خنده اي كردند كه يك آقايي آمد كنارمان ايستاد. از بدبختي ما آقاي چاقي هم بود. كلاً فضا را خيلي اشغال مي كرد و اطرافياني از قبيل ما را شديداً تحت فشار قرار مي داد. آنچنان فشاري كه ما تصور مي كرديم الآن است كه آبرو ريزي بشود و ديگر كلي معروف بشويم و حتي از اخبار 30: 20 هم بيايند و با ما مصاحبه اي بكنند و بگويند : ( نجف زاده رو فرستاديم بره توي يكي از ايستگاه هاي مترو تا براتون از شيرين كاري هاي علي .... ، گزارش بگيره ! )
باز شانس آورديم كه در ايستگاه قبلي كار خودمان را كرده بوديم و اين بار توانستيم جلوي وزش بادها را بگيريم! بار ديگر مترو ايستاد و ما يادمان رفت گوشمان را بگيريم ولي اين بار صداي بانوي مترو هم اثري نداشت و ما خوشحال شديم كه رهايي يافتيم. خواستيم از پياده شدن منصرف شويم و برويم دنبال كار و زندگيمان كه مردكي عجول طوري هلمان داد كه موج ها را بيدار كرد و موج ها انگار از دنده چپ برخواسته بودند كه چنين بي قراري مي كردند. به خودمان اميد مي داديم كه الان پياده مي شويم و مي رويم به دنبال موال ولي همان موقع بود كه فهميديم اميد چيز مزخرفي است و همان بهتر كه مريد ( صادق هدايت ) باشيم!
خيال نكنيد اغراق مي كنيم اگر شما هم مثل ما از جلو و عقب در تنگنا قرار مي گرفتيد علاوه بر اينكه تمامي فرمولها و مساله هاي مربوط به درس فشار را از بر مي شديد از خودتان صدايي مانند صداي لاستيكي را پخش مي كرديد كه توسط يك پسر بچه بازيگوش در حال پنچر شدن است! از مترو كه پياده شديم تازه به معناي عميق  ضرب المثل (‌از آن نترس كه هاي و هو دارد از آن بترس كه سر به تو دارد ! ) پي برديم. چرا كه باد قبلي اگرچه با صداي دلخراشي وزيد اما به هيچ وجه مخرب نبود ولي اين باد آخري آنچنان آبرو ريزي كرد كه مسافران در حالي كه بيني شان را گرفته بودند در كمال احترام برايمان جا باز كردند و گفتند: مرتيكه از هيكل گنده اش خجالت نمي كشه. برو بيرون ...زود برو بيرون ديگه خفه شديم!!!

   یکشنبه، 30 دی، 1386 توسط فاضل تركمن     
 
پیوندهای مرتبط
· مطالب بیشتر فاضل تركمن


پربازدیدترین مطلب فاضل تركمن:
بي تو به سر نمي شود !


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


"شد لاي درت له و لورده/اعضاي شريف بنده مترو!" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.39 ثانیه