عمو جان از دستشویی که آمد بیرون گفت: «شماها شبها در این باغ چه طوری میروید دستشویی؟! آدم یاد جن و پری میافتد.»
گفت: «عمو جان! جن و پری برای قصهٔ نمکی و هفت دختر است!» بعد دوتایی زدیم زیر خنده. عمو عصبانی شد و گفت: «من را مسخره میکنید؟! آدم شما را که میبیند یاد گذشتهٔ آبرومندش میافتد. آن موقع اگر ما موقع صحبت کردن به عمویمان، البته عمو که نداشتیم، به داییمان نگاه میکردیم دو شب شام نداشتیم. تا یادمان باشد عمو، البته عمو که نداشتیم، داییمان حرمت دارد چه برسد به اینکه مسخرهاش هم بکنیم.»
گفتم: «عمو جان کسی شما را مسخره نکرد.» گفت: «چرا الآن تو به من گفتی نمکی و هفت دختر!» گفتم: «من نگفتم این گفت.» عمو جان گفت: «حالا هر کی گفت.» گفت: «عمو نمیشود که شما هم نمکی باشی هم هفت دختر!» عمو گفت: «خواهرت میگوید.» من گفتم: «من کی گفتم عمو جان؟ من گفتم این گفت.» عمو جان گفت: «حالا هر کی گفت!» و بعد ادامه داد: «اینجا فقط درخت انگور و آلو دارد. باید درخت سیب و هلو هم بکاریم. هم قشنگتر میشود هم باغش بزرگتر.» گفت: «عمو جان همینطوری شما شبها نمیروید دستشویی. آنوقت که دیگر بدتر میشود.» عمو یک نگاه به دوتاییمان کرد و گفت: «آنموقعها ما جرأت نمیکردیم به عمویمان بگوییم شبها چه طوری میروی دستشویی، البته عمو که نداشتیم...»