
شش پنج چهار سه... بالاخره این چراغ لعنتی سبز شد. راننده همین که سرعتش را برای رفتن به دنده بعدی زیاد کرد پیرزن گفت: «اینجا تخت طاووسه؟» راننده گفت: «آره مادر.» پیرزن گفت: «همینجا نگهدار ننه! من میخوام پیاده شم.» راننده بیاعتنا به حرف او و برای فرار از تابلوی خطر جریمه، سرعتش را کمی افزایش داد و چند متر بالاتر نگه داشت.» پیرزن با کنایه گفت: «ننه هر وقت رسیدیم امامزاده داوود منو خبر کن!» راننده گفت: «۵۰۰ تومن میشه مادر.» پیرزن از گوشه چارقدش یک اسکناس تاخورده قدیمی را در آورد و به او تعارف کرد. راننده همین که چشمش به پنجاه تومانی افتاد سری به علامت تأسف تکان داد و گفت: «مادر شوخی کردم من راننده صلواتیام!»
هنوز ۱۰ متر از تخت طاووس دور نشده بودیم که مسافر بعدی گفت آقا نگهدار! و دست توی جیبهایش کرد و یک پنج هزار تومانی را گذاشت کف دست راننده. آقای راننده با عصبانیت گفت: «پول خرد بده آقا!» مرد با آرامش گفت: «من فقط یه پنجاه تومانی دارم.» راننده با لحن تندی گفت: «آقا زود باش پیاده شو وقت ما رو هم نگیر» و زیر لب غرولندهایی کرد که فقط عمهاش مشخص بود! و دیگر چیزی نگفت اما من برای آرامش بخشیدن به اوضاع اعصابش گفتم: «قرن بیست و یک هم گذشت، پس این مردم کی فرهنگ شهر و شهرنشینی رو یاد خواهند گرفت؟» راننده گفت: «آقا شما جلوی دانشگاه پیاده میشدید؟» من گفتم: «بله! لطفاً نگه دارید» اما این جمله آخر را با اضطراب گفتم چون کیف پولم را توی خانه جا گذاشته بودم!