دست انداز | نشریه طنز اینترنتی - لطفاً تا اطلاع ثانوی نمیرید!
روزنوشت ها شعر فتوكاتور داستان كاريكلماتور مقالات مصاحبه گزارش
منوي اصلي









گزارش
برترين هاي سايت
آرشيو
نسخه چاپي
منوي ميهمان
دفتر يادبود
جستجو
سايت ها و وبلاگ ها
معرفي نويسندگان
منوي كاربران
ارسال مطلب
صف�ه شخصي


آمار سايت
نام کاربری:
رمز عبور:

ثبت نام

حاضران[8]:
مهمان: 8
عضو: 0
اعضای حاضر در سایت:

صفحات نمایش داده شده:
امروز: 905
کل: 336102

داستان: لطفاً تا اطلاع ثانوی نمیرید!

قبر!داستان از آنجا آغاز شد که یک شب ما ناغافل افتادیم و مردیم، به همین راحتی! البته راحتِ راحت که نه! ولی خوب چون در زمان حیات از پس اجاره‌های چند صد هزار تومانی و وامهای میلیونی و خرجهای رنگ و وارنگ بر‌آمده و برای هر کدام از  اینها دست کم یکبار به ملاقات اجدادمان نائل شده بودیم، از این‌رو در مواجهه با جناب عزرائیل به مشکل چندانی برنخوردیم!

پس از فروکش کردن جیغ و شیون و غش و ضعفهای بازماندگان که بعضا هم نمایشی بود، بالاخره یک پدر آمرزیده‌ای پیدا شد و اهل و عیال را متوجه این نکته کرد که این چیزی که دراز به دراز وسط اتاق افتاده احیاناً مرده است و مرده هم که خوبیت ندارد روی زمین بماند...



القصه بازماندگان عزیز دست به کار شده و  تلفنی به دنبال خانه‌ای برای آخرت ما بودند، اما چشمتان روز بد نبیند که هر چه بیشتر گشتند کمتر یافتند! ظرفیت بهشت زهرا تکمیل شده بود و باقی جاهایی مثل امامزاده‌ها هم که مال از ما بهتران بوده و هست!

همان‌طور که روی طاقچه نشسته بودیم و پاها را تکان تکان می‌دادیم (توضیح: مگر روحها آدم نیستند؟ خُب خسته شده نشسته بنده خدا!) به ریش بازماندگان و تقلای آنها برای پیدا کردن یک وجب جای ناقابل می‌خندیدیم!

چند ساعتی که گذشت کم کم نیشمان بسته شد و ترس برمان داشت که نکند واقعاً همین‌طور روی زمین بمانیم؟! دایی جان که تازه از راه رسیده بود گفت: «عجب! یک ماه پیش اعلام کرده بودند که ظرفیت بهشت زهرا در حال تکمیل است و دیگر مرده نمی‌پذریم ها! حالا مردم با امواتشان چه کار کنند؟» بنده‌زاده کوچک ما که در بانمکی به خودمان رفته است گفت: «خوب تاکسیدرمی‌شان بکنند!» عیال چشم غره‌ای رفت و گفت:‌ «خجالت نمی‌کشی؟ ناسلامتی این که این وسط افتاده پدرت بوده ها!» بنده زاده‌ی وسطی خواست اوضاع را جمع و جور کند و گفت: «احتمالاً منظورش مومیایی بوده! آره؟» عیال مجدد نگاهی به هر دو انداخت که معنی‌اش را فقط من می‌دانستم و بس!

خان عمو گفت: «بگذریم! چی می‌گی دایی جان فکر کردی که از یک ماه قبل تا حالا مثلاً می‌خواستند چی کار کنند؟ همین‌قدر شده که هی سر جای جدید بحث بکنند و بس! یکی می‌گوید شرق تهران و منطقه "تلو" یکی دیگر می‌گوید...»

در این هنگام  اخوی بزرگتر وارد شد و گفت: «آره اونجا بهتره به لواسون هم نزدیکتره! هر وقت خواستیم بریم باغ یه سری هم به داداش مرحوم می‌زنیم!»

مجدد بنده‌زاده کوچک وسط حرف پرید و گفت: «ولی عمو جون اونجا گسل داره. تازه می‌گن برای محیط زیست هم خوب نیست. آبای زیرزمینی هم آلوده می‌شن و...»

دایی جان دوباره رشته کلام را به دست گرفت و گفت: «نه اونجا که نمی‌ذارن! احتمالا ببرن سمت گرمدره و طرفای کرج!»

«ایول! خوبه! هر وقت استادیوم بازی داشت بابا هم می‌تونه بیاد تماشا!» (توضیح: این صدای بنده‌زاده بزرگ است!)

البته لازم به گفتن نیست که چطور نطق بنده‌زاده بزرگ با چشم غره مخصوص عیال کور شد.

باجناق عزیز که به شدت سعی داشت خودش را متأثر نشان دهد ولی موفق نمی‌شد، گفت: «ی بابا! به نظر من همون جنوب تهران بهتره! هیچ فکر کردین این دوتا منطقه چه ترافیکی رو ایجاد می‌کنن؟»

بنده‌زاده آخری تیکه‌ای حواله کرد و گفت: «نگران نباشین! تا زمان شما چند لاین جدید اتوبان باز می‌شه و خاله جون اینا به زحمت نمی‌افتن!»

آخ که دلم خنک شد! از طاقچه بلند شدم و ته تغاری را یک ماچ آبدار کردم! حیف که نفهمید!

خلاصه اینکه تا پاسی از شب بحث بر سر محل استقرار گورستان شهر و معایب و محاسن مناطق پیشنهادی و بررسی اوضاع ترافیکی و... ادامه داشت و این وسط یکی به فکر من فلک‌زده نبود که نبود!

عمه خانم که دماغش را گرفته بود، با اسپری خوشبوکننده وارد اتاق شد و گفت: «بسه دیگه خجالت بکشین! الهی بمیرم! برادرزاده ی نازنینم داره بو می‌گیره و شماها نشستین حرفای صد تا یه غاز می‌زنین؟» بعدش هم زد زیر گریه! جماعت تازه دوزاریشان افتاد که باید یک فکر اساسی بکنند و این جور که بویش می‌آید،همه ماسک-لازم می‌شوند!

برادرزاده‌ام گفت: «بابا نمی‌شه عمو رو تو باغچه ی خونه‌شون بکاریم؟ تازه زن عمو هم می‌تونه هر روز بهش سر بزنه و آبم بهش بده!» (توضیح: گوینده این جمله ۴ سال بیشتر ندارد!)

برادرم که از زور خنده داشت منفجر می‌شد دخترش را بغل زد و درحالی‌که بیرون می‌بردش گفت: «نه باباجون نمی‌شه! اولاً که عمو رو باید دفن کنند نه اینکه بکارن دوما که...» البته خنده امان نداد که برادرم جمله دوم را تمام کند!

تلاشهای وسیع خاندان برای یافتن خانه ابدی ما به نتیجه نرسید که نرسید! کم کم همه نگاهها به سمت باغچه می‌رفت که عیال وارد شد و گفت: «من تصمیمم رو گرفتم!»

همه هاج و واج منتظر بودند که ببینند عیال چه می‌گوید!

«من که تو این دنیا خیری از این خدا بیامرز بهم نرسید، از ارثیه پدری هم که چیزی جز یه قبر تو صحن شاه‌عبدالعظیم نصیبمون نشد، اینم برای این خدا بیامرز که این طور رو زمین نمونه!»

کلی دهانمان از این گفته عیال باز مانده بود و تعجب از اینکه این همه سال چطور این مطلب را مخفی نگه داشته!

لبخند تحسین آمیزی روی لبهای همه نقش بسته بود که عمه خانم گفت: «دست شما درد نکنه! این همه وقت برادرزاده‌ی جوونمرگم این وسط افتاده حالا داری می‌گی؟ خدا به دور!»

عیال که انگار منتظر چنین چیزی باشد، گفت: «بی‌خود شلوغش نکنید عمه خانم! اونجاها که دیگه قبر خالی پیدا نمی‌شه، این قبری که گفتم، قبر مرحوم پدرم هست که دوطبقه‌ست. طبقه بالاش رو وصیت کرده بودم که خودم رو دفن کنن. ولی خوب حالا که چاره‌ای نیست! انگار این مرد یه قبر هم نمی‌تونه به ما ببینه!»

با شنیدن این حرفها در حالت عجیبی سیر می‌کردم. دلم می‌خواست همه‌ی اینها خواب باشد و یکی بیدارم کند!... وای خدای من حقیقت داشت؟ من باید با پدرزنم هم‌خانه می‌شدم؟ ای خدا مگر چه گناهی به درگاهت کردم؟...

در همین فکرها بودم که بلندم کردند و به سمت آرامگاه که چه عرض کنم، اتاق جنگ ابدی‌ام روانه شدم!

با خودم فکر کردم: آدم اگه عاقل باشه باید اول قبرشو بخره بذاره کنار، بعد هر غلط دیگه‌ای که خواست انجام بده! (توضیح: روح مذکور به شدت دچار تألم شده، به بزرگی خودتان ببخشید!)

   سه شنبه، 12 شهریور، 1387 توسط هاجر ده بزرگي     
 
پیوندهای مرتبط
· مطالب بیشتر هاجر ده بزرگي


پربازدیدترین مطلب هاجر ده بزرگي:
کاریکلماتور


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 چاپ این مطلب چاپ این مطلب


موضوعات مرتبط

هاجر ده بزرگي

"لطفاً تا اطلاع ثانوی نمیرید!" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.20 ثانیه