بخش روزنوشت
رویاهای نیمه شب تابستان
درست خاطرم نیست که هفت تیر بود یا یک میدان دیگر اما هر چه بود یک تیر داخلش داشت البته نه اینکه فکر کنید من از اون عاشقهای تیری هستم که همه اش یک قلب خون چکان می بیند که یک تیر درست از وسط آن عبور کرده است.اما اگر اینطوری هم فکر کردید باز جای دوری نمی رود چون من به گفته روانشناسم همه چیز را تیری(!) می بینم.(احتمالا منظور نویسنده همان تیره بوده است که به ضرورت اینگونه شده است-مترجم)بگذریم به دنبال صف طرح جمع آوری اطلاعات خانوار به منظور پرداخت نقدی یارانه ها(ببخشید که اسمش مثل خودش طولانی بود!)بودم که یکهو یک نفر داد زد گوجه فرنگی 28 کیلو فقط 1000 تومن!همان شخص دو دقیقه نشده یک گونی 50 کیلویی سیب زمینی گذاشت روی کولم وگفت که پولش را هم تا ده دقیقه دیگرمیاوریم توی سفره اتان(!) باز همان شخص را در حال تکذیب یک سری از اخبار دیدم و با خودم فکر کردم که اصولا یک آدم چقدر می تواند شغل داشته باشد و در این فکر غوطه میخوردم که بالاخره اون صف اسم درازه یعنی صف طرح جمع آوری اطلاعات خانوار به منظور پرداخت نقدی یارانه ها را پیدا کردم مردی آنجا توی صف سر بحث را باز کرد که فلانی و فلانی و فلانی(اسامی آنها به منظور عدم تشویش اذهان سانسور شده است - مترجم) را می شناسد که کلی مستغلات و جیره و مواجب گیر دارند و الان توی صف ایستاده اند.من که حسابی شاکی شده بودم گفتم ای بابا ، «شوق دچار مهرورزی شدن» که فقیر و غنی نمی شناسد به قول سعدی : درویش و غنی بنده این خاک و درند آنانکه غنی ترند محتاج ترند! کارم که
در دست اندازهای زندگی لبخند فراموش نشود!
هوا بس ناجوانمردانه بهاری شده و ما بی خیال کلیه اتفاقات و بدبختیهای آخر سالی و انصراف خاتمی ...( ببخشید باز بیراه رفتیم ظاهرا!) پرونده طنز در می آوریم به این ماهی! سالی که گذشت سالی پر فراز و نشیب...
آقاي احترامي عزيز سلام!
از حالتون نميپرسم چون ميدونم كه خوبين! مگه ميشه كه آدم دوستاي قديميشو ببينه و خوب نباشه؟ شايدم الان دارين با هم دست به يكي ميكنيد و يه ويژه نامه طنز در باب نقل و انتقالات از اين دنيا به اون دنيا مينويسيد! مگر نه اينكه مرگ يه شوخيه؟ يه شوخي كه جدي جدي مياد و آدم رو با خودش ميبره. پس حق داريم كه باهاش شوخي كنيم اونم تا سر حد مرگ! آقاي احترامي عزيز، ما هنوز نتونستيم اين شوخي رو باور كنيم. آخه خيلي بي رحم بوده ، خيلي ناگهاني. اونقدر كه هر كسي كه خبر رفتنتونو به اون يكي ميداد اولين سوال اين بود كه : جدي مي گي؟! آخه شما اهل ناليدن از دردها نبودين، كه خودتون سنگ صبور بودين براي تمام كسايي كه جاي بچهها و نوه هاي نداشته تون بودن.