![]() |
نوشته شده توسط هاجر ده بزرگی شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۰۶:۳۱
حکایت ما و سردبیر محترم سایت، حکایت گاو نر است و عدم توانایی نامبرده در تولید محصولات لبنی! یعنی همان ضرب المثل قدیمی " من میگم نره، تو می گی بدوش؟!" ، این را اولش گفتیم که بدانید تقصیر ما نبود و اگر اجبار این سردبیر کمی بیش از کمی پیگیر نبود، همین چند خط درب و داغان را هم نمی نوشتیم بهتر بود! والا!
القصه، سایت دست انداز، که طفلک از بدو تولد همین طور یک روند در دست اندازهای زندگی افتاده و آخ نگفته، یکسالی می شود که گرد وغبار گرفته، آنقدر که صدای همسایه ها درآمده و به خاطر آلودگی محیط زیست دنیای مجازی از ما شکایت کرده اند! اما خوب، شما که در کره ی مریخ زندگی نمی کنید، همین ور دل خودمان هستید و میدانید که ننوشتن دست اندازی ها دلیلش چیست.
چی؟ یعنی نمیدانید؟ بلندتر لطفا؟ کمبود سوژه؟ نه به جان شما! سوژه عین ریگ بیابان ریخته! کافیه که مثل زبل خان دست دراز کنی تا چند تا از آن آبدارهاش دستت را بگیرد!
پس مشکل چیست؟ نه واقعا مشکل چیست که برای یک مطلب فکسنی، این سردبیر بیچاره ی ما باید اینقدر حرص بخورد؟ از تلفن محل کارشان تماس بگیرد ( چه کار زشتی!!!) ، پیام کوتاه تهدید آمیز بفرستد، و هزاران راه رفته و نرفته را طی کند که دو خط مطلب کاسب شود!
شاید مشکل از ما باشد، نه! حتما و حکما از ماست، و اصولا از ماست که برماست، و در روزگاری که اگر اعلام شود ماست سیاه است، پس حتما سیاه است، وقتی می گویند هر جا سخن از اختلاس است، ما ناخودآگاه یاد بانک... می افتیم، وقتی ... ، و ...، و ....، و هزاران ... دیگر، آنوقت شما از ما چه انتظاری دارید آخه؟
راستش دارم به این فکر می کنم که نوشتن، آنهم ا ز نوع طنزش ، مشمول بازنشستگی هم می شود انگار! به شرطی که سردبیر محترم عوایدی ما را پس از بازنشستگی تامین کند!...
قدرت گرفته از جیکامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سیاماس فارسی
کمیک استریپی از نازنین جمشیدینوروزیه! | نازنین جمشیدی |
موضوع انشاء: عشق را تعريف كنيد !امروز خانم معلم گفت در مورد عشق انشا بنويسيم، پيش بابا رفتم و از بابايي خواستم در نوشتن انشا بهم كمك كنه، وقتي بابايي از موضوع انشا مطلع شد گفت:... ولنتاینیه! | ارژنگ حاتمي |
روزی که مورچه ها به من خندیدند!آه!گردنم!بر گردنم چیزی سنگینی می کندنگاه شماتت بار، شمشیر برنده پس چند تا؟پرت ننویس جانم...این تیزی نگاه سردبیر است که پس از تهدیدات فراوان ،تماسهای مکرر،پیام هایی که کوتاه هستند... روزنوشت | هاجر ده بزرگی |
یک فنجان قهوه تلخ در شب ولنتاینآن شب سرشان شلوغ تر از همیشه بود. آنقدر مشتری توی کافیشاپ نشسته بودند که پسر گارسون نمیدانست اول به کدام یکی رسیدگی کند. حتی بیرون در هم عدهای قدم... ولنتاینیه! | مانی رضویزاده |
يوم المبارك ؛ ولنتاين !شاعر مي فرمايد:مرغ و خروس و اردك،جوجه و غاز و لك لك،كبريت و گاز و فندك،ميخوام بگم كم كمك،ولنتاينت مبارك!آري، ولنتاين يا ولنتايم (توضيح مورخ: من خود به گوش خويشتن... ولنتاینیه! | هاجر ده بزرگی |
|
|
![]() | امروز | 131 |
![]() | دیروز | 145 |
![]() | این هفته | 629 |
![]() | هفته گذشته | 931 |
![]() | این ماه | 2975 |
![]() | ماه گذشته | 3446 |
![]() | کل بازدیدها | 9175 |