![]() |
نوشته شده توسط مانی رضویزاده شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۳۱
آن شب سرشان شلوغ تر از همیشه بود. آنقدر مشتری توی کافیشاپ نشسته بودند که پسر گارسون نمیدانست اول به کدام یکی رسیدگی کند. حتی بیرون در هم عدهای قدم میزدند و منتظر بودند تا میزی خالی شود و بپرند داخل...
گارسون دوتا چای و کیک ساده را آورد برای میز شماره ۱. فرهاد چای و کیک اولی را که از توی سینی گارسون برداشته بود، سُر داد جلوی شیرین. شیرین پرسید: «خب؛ نگفتی کادو واسم چی گرفتی؟»
فرهاد بیمعطلی و با لبخند جواب داد: «قلبم رو!»
شیرین آشکارا اخمانش را در هم کشید و با تندی گفت: «خسرو واسم یه گردنبند مروارید از آفریقای جنوبی آورده. اونوقت تو هیچی کادو نگرفتی؟!»
گارسون از میزشان دور شد و ادامه صحبتهایشان را نشنید اما دو، سه دقیقه بعد دید که شیرین کیفش را برداشت و با عصبانیت بلند شد و رفت.
حالا نوبت سفارش میز بعدی بود. یک پیتزای مخلوط، چیپس و پنیر، یک سالاد فصل، دوتا معجون، یک دلستر لیمویی، کیک شکلاتی و یک فنجان قهوه ترک. دوتا سینی را که کنار میز آورد، رستم فنجان قهوه را جلوی تهمینه گذاشت و بقیه سفارشها را جلوی خودش چید و ادامه داد: «امشب نیاوردمت اینجا که ازین حرفهای جوونپسندِ صدتا یه غاز بزنم. میخوام تکلیف بچه رو روشن کنیم!»
تهمینه خودش را کمی عقب کشید و با گره روسری ترمهاش ور رفت و گفت: «دوباره این برنامه رو شروع نکن! سهراب پیش من راحته...»
رستم که یک مشت چیپس و پنیر گذاشته بود توی دهانش، با صدایی نامشخص پرید وسط حرف او: «من که نخواستم سهرابو ازت بگیرم... من فقط می گم پاشین بیاین تهران لااقل بیشتر ببینیم همدیگرو...» تهمینه هر دو دستش را دور فنجان کوچک قهوه حلقه کرد و گفت: «من دارم دوباره ازدواج میکنم...» دهان رستم بیحرکت ماند و چشمانش خیره ماندند به تهمینه.
پسر گارسون فرصت اینکه دلش به حال رستم بسوزد، نداشت. پس به ناچار به سراغ میز گوشه کافیشاپ رفت که دختری تنها نشسته بود. پرسید: «چی میل دارین؟» لیلی جواب داد: «قهوه تلخ. بی شکر و شیر...»...
قدرت گرفته از جیکامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سیاماس فارسی
![]() | امروز | 74 |
![]() | دیروز | 94 |
![]() | این هفته | 610 |
![]() | هفته گذشته | 661 |
![]() | این ماه | 1775 |
![]() | ماه گذشته | 2709 |
![]() | کل بازدیدها | 18017 |