![]() |
نوشته شده توسط ارژنگ حاتمي شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۳۱
امروز خانم معلم گفت در مورد عشق انشا بنويسيم، پيش بابا رفتم و از بابايي خواستم در نوشتن انشا بهم كمك كنه، وقتي بابايي از موضوع انشا مطلع شد گفت: اين خانم معلمتون هم عاشقه ها! آخه بچه كلاس دومي رو چه به عشق! برو از مامانت بپرس، من اصلا" حال و حوصله ي چنين موضوع انشاهايي رو ندارم!
پيش ماماني رفتم و از ماماني خواستم در مورد عشق برام انشا بگه كه يهو ماماني زد زير گريه و خطاب به بابايي گفت: آهاي مرد چطور اون روزا خوب بلد بودي در مورد عشق انشا بنويسي و فرت و فرت برام نامه مي نوشتي، اما حالا حوصله ي دو كلوم صحبت كردن در مورد عشق رو نداري؟! اصلا" تو از همون روز اول هم عاشقم نبودي ... ماماني نتونست بيشتر از اين ادامه بده و بازم زد زير گريه، فكر كنم عشق چيز ناراحت كننده اي باشه كه ماماني با شنيدن اين كلمه حتي از وقتي گلدون چيني اش هم مرد بيشتر اشك ريخت!
پيش بابابزرگ رفتم و از بابابزرگ خواستم بهم بگه عشق يعني چي؟! بابا بزرگ هم بهم دو تا چغك رو كه روي درخت نشسته بودند نشون داد و گفت عشق يعني اين! در همون لحظه اي كه بابابزرگ گفت عشق يعني اين، يكي از اون دو تا گنجشك توي باغچه مون خرابكاري كرد، فكر كنم بابابزرگ اشتباه ميكنه چون اگه عشق اين بود خانم معلم اين موضوع رو به عنوان موضوع انشا انتخاب نمي كرد!
دم در رفتم تا مامان بزرگ رو پيدا كنم و در مورد عشق ازش بپرسم، توي راه يه آدمي رو ديدم كه داخل جوي آب دراز كشيده بود، ازش پرسيدم: ميتوني بگي عشق چيه؟! ، اون هم يه داستاني رو برام تعريف كرد كه شبيه يكي از اين فيلم هندي ها بود و مي گفت اين داستان زندگي خودش بوده، البته من هر چي فكر كردم يادم نيومد اون توي كدوم فيلم هندي بازي كرده، راستش شبيه هيچكدوم از بازيگراي هندي نبود، اون ميگفت عشق اونو اينجوري آواره ي كوچه و بيابون و جوي آب كرده! بعد يه چيزي بهم نشون داد كه سياه بود و گفت حالا ديگه عشق من اينه!
مامان بزرگ رو با زمبيلش ديدم، يه چيز دراز هم همراهش بود كه كادو شده بود، يه عالمه سبزي هم خريده بود، وقتي ديد من دارم با اون آقاهه كه توي جوي آب بود حرف مي زنم دستم رو كشيد و گفت ديگه با اين جور آدمها حرف نزن، به مامان بزرگ گفتم اون يه آدم عاشق بود، منظورت اينه كه با آدمهاي عاشق حرف نزنم؟!، مامان بزرگ گفت: اون و عشق؟! عشق كلمه مقدسي است كه اون هيچ بويي ازش نبرده. گفتم پس عشق چيه؟!، مامان بزرگ هم گفت وقتي رسيديم خونه بهت نشون ميدم، وارد خونه شديم، وقتي مامان بزرگ وارد خونه شد مثل هميشه بابابزرگ به استقبالش اومد، بعد يه كاري كردن كه من فكر كردم سال تحويل شده! مامان بزرگ اون چيز دراز كادو شده رو داد به بابابزرگم و گفت تولدت مبارك! مامان و بابا هم داشتن نگاه مي كردن، بابايي داشت اشك مي ريخت وقتي ازش پرسيدم چرا اشك مي ريزي گفت توي چشمم خاك رفته، بابايي هر وقت فيلم هندي هم نگاه مي كنيم توي چشماش خاك ميره، ماماني كيك تولد رو آورد، بابابزرگ كادوش رو باز كرد، يك عصاي نو بود، بابا و مامان به اون عصا اشاره كردن و گفتن: عشق يعني اين! به نظرم عشق يعني عصا و بايد برم در مورد عصا انشا بنويسم!...
قدرت گرفته از جیکامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سیاماس فارسی
![]() | امروز | 76 |
![]() | دیروز | 94 |
![]() | این هفته | 612 |
![]() | هفته گذشته | 661 |
![]() | این ماه | 1777 |
![]() | ماه گذشته | 2709 |
![]() | کل بازدیدها | 18019 |